از عمق شب به قلم فاطمه اصغری
پارت شصت و نهم :
او را به عقب هل داد. جسم کم جان عالمه تاب مقاومت بیشتر نداشت. به عقب پرت شد، تعادلش به هم خورد و روی زمین افتاد. از همانجا نگاه تیزش را به جنگ با عباد فرستاد. حرفهایش بیشتر به هزیانهایی شبیه بود که سالهاست با خودش تکرار کرده. انگار نه انگار که عباد او را به همدستی با افروز متهم کرده بود.
- شکور دیر دلی اولوبسان. دیر قیزین اولوب. اولسه گرک سن ده افروز تکین یرین آلتینا گیرهسن. (
مطالعهی این پارت کمتر از ۵ دقیقه زمان میبرد.
این پارت ۳۴۲ روز پیش تقدیم شما شده است.

فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد یا عطا؟
۱۰ ماه پیشفاطمه ❤️
2یه آدم چقدر می تونه وقیح باشه که به *** بگه عشق و حال و احساس پشیمونی نکنه 🤬دست عطا جون درد نکنه یه کم دلم خنک شد🤭
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
این مرد مرگ کمشه.💔
۱۱ ماه پیشم.ر
0بی وجود بی همه چیز😡😡
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
🤬👍
۱۱ ماه پیشفهیمه
0لعنت خدا به ادمهای هرزه چه مرد باش چه زن
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍
۱۱ ماه پیشزهرا
8بزن که دل من یکی خیلی خنک شد خدا لعنتت کنه عماد
۱۱ ماه پیشزهرا
2بادوتا مشت ولگددلمون خنک نمیشه عطابایداون قدربزنه که جونی توتن عبادگوربه گوری نمونه وازمردونگی بندازه همچین حیوونی تازه برگرده تهران ابرویی برای عبادنزاره تاازچشم زن وبچه وهمه بیوفته تایکم دلمون خنک شه تازه همه این بلاهارواگه عطاسرش بیاره درمقابل دردافروز وعالمه وعطا هیچی 🥹
۱۱ ماه پیشزهرا
1اونک صد در صد هنوز مونده تا عطا عمادو با خاک یک سان کنه اینقدر این بشر حال به هم زنه کثافت لجن ری شمرو سفید کرده اشغال
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
👍👍👍👍
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عطا باید چیزایی رو از عباد بگیره که براش مهمن.💔
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱۱ ماه پیشزهرا
3بدترازعبادلعنتی شکورگوربه گورشده است(که اونم بخاطرهوس خودش)حتی نزاشته عالمه بدبخت بره دنبال دخترش چی کشیدن این مادرودختر وبدترازهمه عطابیچاره که همچین حیوونی پدرشه😭 بنظرمن بدترازدردتجاوزبرای یه دختردردی که اون بچه نامشروع میکشه زمانی که مردی مثل عبادحتی کاربی شرمانه شو گردن نگیره
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
این بیعدالتیا دردشون واسه افروز کم از درد تجاوز عباد نداره. بیچاره دخترک بیپناه😢😢💔
۱۱ ماه پیشهدی
2بعد اینهمه سال پشیمون هم نیس بی همه چیز😳
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
عباد نامرده، نامرد.
۱۱ ماه پیشفاطیما
3خیلی خوب شد ادامه ادامه تا اینجا فایده نداره👏
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️❤️
۱۱ ماه پیشمریم
3چقدر تو پرویی عباد خدا لعنتت کنه حس میکنم عطا پسرشه واسه همین ازش کینه داره
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بله پسر بیولوژیکی همین مرده😢
۱۱ ماه پیشراز
2فک کنم بچش باشه ک افروز رو زود شوهر دادن ب صراف
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
طفلی افروز.😢
۱۱ ماه پیشراز
4لعنت بهت عباد لعنت بهت.کاشکی افروز هم وارد بشه ببینیم چ مشکلی داره
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
لعنت به عباد...😢
۱۱ ماه پیشزهرا
4صددرصدعطاپسرعباد بی شرف بعداین همه سال حتی ابراز پشیمونی هم نکرد افروز کجاست؟
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
😢😢😢
۱۱ ماه پیشسوینا
4اخ افروز بیچاره اخ سردار بیچاره آه برای عطا که اینهمه سال با بدبختی زندگی کرد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
بیچارهها هیچی از زندگیشون نفهمیدن.
۱۱ ماه پیشسوینا
3چه پارت حال خوب کنی دلم خنک شد
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
❤️❤️
۱۱ ماه پیشسوگند
5آخ آخ میزدی میگفتی اینم واسه دل خودم که تو ناکس🤭 پدرم هسی🥹
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
واسه دل خودش...💔💔💔
۱۱ ماه پیش
فاطمه اصغری | نویسنده رمان
واسه دل خودش...💔💔💔
۱۱ ماه پیش
لطفا صبر کنید...

بله عماد
0عماد به دلیل غیرت وتعصبی که نسبت به مادرش داشت